موج وبلاگی دوست شهیدت کیه !؟

سفارش تبلیغ
صبا

کتر ربانی اظهار داشت: در یکی از روزهای جنگ در بیمارستان امام حسین (ع) منطقه دار خوین خوزستان مشغول عمل جراحی بودم. یکی از برادران مرا صدا کردند و گفتند کار مهمی پیش آمده. مرا سوار ماشین لندکروز کردند. کم کم احساس نگرانی کردم از این بابت که راننده تک و تنها مرا به جایی نامعلوم می برد. بالاخره به مقر رسیدیم. مرا به داخل مقر هدایت کرد. بعد از پیاده شدن از ماشین، شهید ممقانی را دیدم. با دیدن او آرام تر شدم و سپس مرا داخل زیرزمینی بردند که دیدم جوانی کف این سنگر دراز کشیده و همان موقع فهمیدم که مرا آورده اند تا این جوان را ویزیت کنم. 

وی در ادامه گفت: پس از ورود به زیرزمین دیدم جوان با یک چهره بسیار نورانی و ملکوتی، با ابهت، با چشم های گود رفته و رنگ و روی پریده و بی رمق کف سنگر دراز کشیده بود. در این هنگام شهید ممقانی به من گفت شما کاری کنید که این جوان زود سلامتی خود را باز یابد. او را معاینه کردم. فهمیدم آب بدن این جوان رفته و تقریباً سه چهار شبانه روز است نه استراحت کرده و نه چیزی خورده. جوانک نیاز به استراحت و درمان اساسی داشت. 

این جراح بیمارستان صحرایی امام حسین (ع) در زمان دفاع مقدس عنوان کرد: به همرزمانش گفتم این مریض باید 24 ساعت بستری شود؛ باید به او سرم وصل کنیم تا حالش خوب شود. گفتند 24 ساعت زیاد است، او را می خواهیم. باید زودتر درمان شود. فکر می کردند مریضی ساده ای دارد و با یک آمپول به حالت طبیعی خود برمی گردد. گفتم این جوان در اثر فعالیت زیاد آب بدنش رفته و انرژی ندارد؛ سه تا چهار ساعت زمان نیاز دارم تا بتوانم او را به حالت عادی برگردانم.

وی ادامه داد: بعد از این صحبت ها من به شهید ممقانی گفتم وسایل لازم را بیاورد تا او را درمان کنم. شهید ممقانی دنبال تهیه این وسایل رفت. چند دقیقه بعد دیدم موتورسواری آمد جلوی سنگر پارک کرد و به داخل سنگر آمد؛ موتورسوار کاغذی را به دست جوانی که داخل سنگر دراز کشیده بود داد؛ او هم بلافاصله نامه را خواند و با خواندن این نامه از جایش بلند شد. برای من بسیار عجیب بود که این جوان که تاب حرکت و رمقی نداشت، به یکباره از جایش بلند شد و از زمین خداحافظی کرد و معذرت خواهی کرد و سوار موتور شد و رفت. 

پزشک معالج شهید همت اضافه کرد: من همین طور متعجب مانده بودم که ناگهان چه اتفاقی افتاد. سپس به بیمارستان برگشتم.وقتی به اهواز رفتم، آن موقع اطلاع یافتم که این جوان برومند شهید همت بود که در عملیات خیبر به شهادت رسید. این اولین و آخرین باری بود که شهید همت را زیارت کردم.




نوشته شده در تاریخ شنبه 92 شهریور 23 توسط شهید آینده
هر انسانی عطر خاصی دارد.

                    
گاهی...

بعضی ها عجیب بوی خدا می دهند.





نوشته شده در تاریخ شنبه 92 شهریور 9 توسط شهید آینده

عصر قربت لاله هاست

اینجا دیگر کسی از شهیدان نمی گوید

از آنانکه تلاطمی هستند در این دنیای سرد و سکوت

ما بعد از شما هیچ نکردیم

چفیه هایتان را به دست فراموشی سپردیم

و وصیت نامه هایتان را نخوانده رها کردیم

پلاکهایتان را که تا دیروز نشانی از شما بود

امروز گمنام مانده اند

کسی دیگر به سراغ سربندهایتان نمی رود

و دیگر کسی نیست که در وصف

گلهای لاله

شاعرانه ترین احساسش را بسراید

و بگوید که چرا

آلاله آنقدر سرخ است




نوشته شده در تاریخ شنبه 92 شهریور 9 توسط شهید آینده

پرسیدم:من با حاج همت فرمانده لشگر کار دارم. جوان خوشرو گفت:با همت چه کار دارید؟

گفتم:میخواهم ایشان را ببینم.گفت:من ابراهیم همت هستم!گفتم:شوخی می کنید!!

گفت:نخیر من همت هستم اما فرمانده نیستم،فرمانده تمام این رزمندگان 14 ساله تا 75 ساله هستند،من هم خدمتگزار کوچک آنها هستم.دوربین در دستم بود،

حاج همت گفت:خبرنگار هستی؟

گفتم:بله! اگر اجازه بدهید یک عکس هم از شما بگیرم.

حاج همت گفت:این همه بچه های خوش تیپ و خوب در جبهه هست چرا از من می خواهی عکس بگیری؟

حاج همت تبسمی زد و این عکس رو گرفتم!




نوشته شده در تاریخ شنبه 92 شهریور 9 توسط شهید آینده

یک روز خیلی ناگهانی به ابراهیم گفتم:

«به خاطر این چشم ها هم که شده بالاخره یک روز شهید می شی!»

چشم هایش درخشید و پرسید: «چرا؟»

یک دفعه از حرفی که زده بودم پشیمان شدم.

خواستم بگویم «ولش کن!» می خواستم بحث را عوض کنم اما نمی شد.

چیزی قلمبه شده بود و راه گلویم را بسته بود.آهی کشیدم و گفتم:

«چون خدا به این چشم ها هم جمال داده هم کمال!

چون این چشم ها در راه خدا بیداری زیاد کشیده و اشک های زیادی ریخته!»





نوشته شده در تاریخ جمعه 92 شهریور 8 توسط شهید آینده