موج وبلاگی دوست شهیدت کیه !؟

سفارش تبلیغ
صبا

 

******************************************* 

سر می رود تحمل
و خاطره ها
در کنار هم که می ایستند
در ناامید ترین شکلش
به هوا می زند
دلتنگی
و آسمان
ناگهان
هیچ ندارد که بگوید
از عزیزانت
در خاک
به دنبال چیزی نمی گردند
که گم نکرده باشند
لااقل پاکی هست
استخوانی هست
خاطره ای
دستمالی
یا گریه ای شبیه سجاده
و هنوز، مین های زیادی
در خوابهای من
روی گم شدگی های تو
رژه می روند
دلتنگی که به سرفه می افتد
و بی قراری که زار زار گریه می کند
دست های تو
نوازش را
لبخند می شوند
و می گویی   :


چند روز دیگر تمام می شود این تشویش ها
دیشب به خوابم آمدی
تنت
بوی گم شدگی های خاک نمی داد
دیگر
و مین های زیر پای پرنده ها
آخرین خاطره پیکر تو را
به آسمان
تشیع می کردند

 

***********************************************************************************************




نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 92 مهر 24 توسط شهید آینده

 

بــالی دهیـــــد به وسعت ِ هفـت آسمــان مرا

 
مــن هـر چه میـــدوم ، بـه شهیـدان نمیـرسم





نوشته شده در تاریخ دوشنبه 92 مهر 8 توسط شهید آینده

بر دیواره وجودِ خاطراتم با قلبی آرام نوشتم   :


اگر یادِ بسیجـی در افکار انسانهـا زنده بماند ، بازارِ معنــویّت رونق می گیــرد


و شعلهء شهادت همچنان جانها را گرم نگه میدارد...

 





نوشته شده در تاریخ دوشنبه 92 مهر 8 توسط شهید آینده

فرمانده دسته هرچی به این بسیجی تذکر می داد که ساکت شود و به صحبت های فرمانده لشگر گوش کند، توجهی نمی کرد. شیطنتش گل کرده بود و مثلاً می خواست نشان بدهد که بچه بسیجی از فرمانده لشگرش نمی ترسد. خلاصه فرمانده دسته یک برخوردی با این بسیجی کرد و همهمه ای اطراف آن ها ایجاد شد.


سرو صداها که بالا گرفت ، بالاخره حاج همت متوجه شد و صحبت هایش را قطع کرد و پرسید: «برادر! اون جا چه خبره؟ یک کم تحمل کنید زحمت رو کم می کنیم».

کسی از میان صفوف به طرف حاجی رفت و چیزی در گوشش گفت. حاجی سری تکان داد و رو به جمعیت کرد و خیلی محکم و قاطع گفت: «آن برادری که باهاش برخورد شده بیاد جلو.»

سکوتی سنگین همه ی میدان صبحگاه را فرا گرفت و لحظاتی بعد بسیجی کم سن و سال شروع کرد سلانه سلانه به سمت جایگاه حرکت کردن.

حاجی صدایش را بلند تر کرد: «بدو برادر! بجنب»

بسیجی جلوی جایگاه که رسید، حاجی محکم گفت: «بشمار سه پوتین هات را دربیار» و بعد شروع کرد به شمردن.

بسیجی کمی جا خورد و سرش را به علامت تعجب به پهلو چرخاند.

حاجی کمی تن صدایش را بلندتر کرد و گفت: «بجنب برادر! پوتین هات»

بسیجی خیلی آرام به باز کردن بند پوتین هایش مشغول شد. همه شاهد صحنه بودند. بسیجی پوتین پای راستش را که از پا بیرون کشید، حاجی خم شد و دستش را دراز کرد و گفت: «بده به من برادر!» بسیجی یکه ای خورد و بی اختیار پوتین را به دست حاجی سپرد. حاجی لنگه پوتین را روی تریبون گذاشت و دست به کمرش برد و قمقمه اش را درآورد. در آن را باز کرد و آب آن را درون پوتین خالی کرد. همه هاج و واج مانده بودند که این دیگر چه جور تنبیهی است؟

حاجی انگار که حواسش به هیچ کجا نباشد، مشغول کار خودش بود و یکدفعه پوتین را بلند کرد و لبه آن را به دهان گذاشت و آب داخلش را نوشید و آن را دراز کرد به طرف بسیجی و خیلی آرام گفت: «برو سرجایت برادر!» بسیجی که مثل آدم آهنی سرجایش خشکش زد بود پوتین را گرفت و حاجی هم بلند و طوری که همه بشنوند گفت: «ابراهیم همت! خاک پای همه شما بسیجی هاست. ابراهیم همت توی پوتین شما بسیجی ها آب می خوره»

جوان بسیجی یکدفعه مثل برق گرفته ها دستش را بالا برد و فریاد زد: برای سلامتی فرمانده لشگر حق صلوات و انفجار صلوات، محوطه صبحگاه را لرزاند....




نوشته شده در تاریخ جمعه 92 مهر 5 توسط شهید آینده